سه غصه آمد سراغ من هر سه یک بار اسیری و غریبی و غم یار اسیری و غریبی را غمی نیست چاره دارد اما آخر کشت مرا غم یار ... و بعد شنیدن این شعر بود که من جسدی خیس گشتم
روم به ديوار! تو را بخدا ديگه كمتر ما را بكوبيد! باب عذرخواهي مجدد! حضورا و شفاها و كتبا و وبلاگا كه ما از همه شما عزيزان بخاطر عدم حضور اين دو سه ماهه عذرخواهي مي كنيم! بخدا اوضاع ناميزوني داشتم! هر چند در اين مدت دوستان اصرار به نوشتن من داشتند، اما اينقدر درگيري فكري و شغلي داشتم كه ديگر فرصتي براي نوشتن نبود! نه اينكه نخواهم بنويسم! نه ! قدرت نوشتن نبود! چيزي براي نوشتن نبود!
از همه شما عزيزان عذرخواهي مي كنم! طي اين دو سه ماه، پروژه شغلي كه با ارتش جمهوري اسلامي داشتم، تمام روز و شبم را گرفته بود و اجازه نمي داد، لحظه اي به خود فكر كنم! بهر حال طي اين مدت، بحص انتخابات هم تا حدي وقتم را پر كرده بود!
بهر حال باز عذرخواهي! همه شما عزيزان را دوست دارم و اميدوارم باز هم به من حقير سري بزنيد!