سه غصه آمد سراغ من هر سه یک بار اسیری و غریبی و غم یار اسیری و غریبی را غمی نیست چاره دارد اما آخر کشت مرا غم یار ... و بعد شنیدن این شعر بود که من جسدی خیس گشتم
با نام و ياد خدا قلم بدست مي گيرم و موضوع انشا اين جلسه را شروع مي كنم!
البته واضح و مبرهن است كه روز مرد يكي از روزهاي خداست! مثل شنبه، يك شنبه، دو شنبه، سه شنبه و روز مرد!!! البته در بين روزهاي هفته روز مرد اصلا روز مهمي نيست! اصولا هر روز خدا روز مرد است منتها كسي اهميت نمي دهد!!
ما در خانواده خودمان امسال روز مرد را بسيار باشكوه برگزار كرديم! در روز مرد، مادرمان مثل هر صبح بابايمان را از خواب بيدار كرد و گفت كه برو نان بگير! بابايمان گفت مگر امروز روز مرد نيست، چرا من نان بگيرم؟! و مادرمان چنان چشم غره اي به بابايمان رفت كه بابايمان قاطي كرد كه امروز روز مرد است يا باز هم روز زن است!!! بعد مراسم صبحانه باز مثل هر روز بابايمان ظرفها را شست تا ثابت كند كه مرد، مرد است و در همه سنگرها اين مردها هستند كه بايد حضور باصلابت خويش را به منصه ظهور برسانند!
اما در نيمه هاي ظهر بود كه مادرمان روز مرد را بر بابايمان سورپرايز كرد و چهار جفت جوراب زيبا و رويايي به پدرمان هديه داد!!! پدرمان نيز خنده كنان، مويه كنان، مشك افشان اين جورابها را مي گرفت و بر چشمانش مي ماليد تا نور عشق پاك مادرمان چشمهايش را روشن تر از هميشه كند! بعد مادرمان تعريف كرد كه چگونه با فرنگيس خانم، زن همسايه به بازار كويتيهاي تهران رفته اند و فرنگيس خانم از اين جورابهاي پنج جفت هزار تومان براي شوهرش خريده اما مادرمان از جورابهاي چهارجفت هزار تومان و مادر ما كلي ضرب و تقسيم كرد تا همه فهميدند كه ارزش جورابهاي پدرمان از قرار هر جفتي 250 تومان بوده اما ارزش جورابهاي شوهر فرنگيس خانم از قرار هر جفتي 200 تومانو اين عشق بينهايت مادرمان به پدرمان را نشان مي داد!!!!
امسال روز مرد، مادرمان گفت كه غذاي خوشمزه اي براي پدرمان درست كرده! پدر ما نيز كيفور شده، قند بسان روز خواستگاري اش در دلش آب مي رفت! موقع ناهار، ديديم زنگ خانه به صدا در آمد و ما رفتيم در را باز كرديم و ديديم كه پيك موتوري پيتزا فروشي سر كوچه است و پنج عدد پيتزا آورده! و گفت كه برو به بابايت بگو كه پول پيتزاها را بدهد! ما به پدرمان گفتيم و بابايمان گفت پس غذاي خوشمزه روز مرد كجا رفت؟! و مادرمان گفت كه من اين غذا ها را سفارش داده ام تا ……… بقيه ماجرا را خودتان حدس بزنيد!!!
شب هنگام نيز مادرمان باز هم بابايمان را سورپرايز كرد و به پدرمان گفت كه 50 هزار تومان به او بدهد! وقتي پدرمان گفت كه من فعلا پول ندارم، مادرمان داد و بيداد و هوار و الهي اين چهار جفت جوراب كوفتت شود براه انداخت!!!
اما روز مرد بر ما به عنوان كوچك مرد اين مرز و بوم نيز خوش گذشت!! چون كلي مادرمان به ما مي گفت كه تو مرد شده اي و بيا برو براي ما نيز نان بگير و سبزي بگير و شير يارانه اي بگير و آشغال هايمان را سر كوچه بگذار و من نيز بسان يك شير مرد، انجام وظيفه مي نمودم!
اصغرآقا آهنگر سركوچه ما نيز مي گفت كه خدا كند در اين روز مرد، اين نامردهايي كه چك برگشتي به او داده بودند، غيرت مردانگي پيدا كنند و پو لهاي خورده اش را پس دهند!
درروز مرد، مدير مدرسه ما نيز روز مرد را بر ما تبريك گفت و يك عدد شيريني به همه ما هديه داد! اما آقا معلم مي گفت كه چرا در روز مرد حقوقي، پاداشي، عيدي چيزي به ما ندادند و من دلم براي آقا معلم كه خيلي آدم مردي است مي سوخت!
فرزين، دوست ما اما در روز مرد خيلي پكر بود! چون از فاصله دو روز مانده به روز مرد، تمام دوست دخترهايش با او قهر كرده بودند!!! البته فرزين مي گفت كه اين قهر كردن ها، همه ساله در آستانه روز مرد اتفاق مي افتد و چند روز بعد از روز مرد كه آب ها از آسياب افتاد باز هم دخترهاي محل با او آشتي مي كنند!!!
ما روز مرد را در خيابان قدم زديم و خيلي برايمان جالب بود كه در روز مرد، بر خلاف همه روزها چرا طلافروشي ها اين قدر خلوتند و من هر چه فكر كردم جواب اين سوالم را بدست نياوردم!! اما چند زن را در مترو ديدم كه كنار هم نشسته بودند و داشتند اندر فلسفه وجدي مردها صحبت مي كردند و آخرسر هم به اين جمع بندي رسيدند كه :"اصلا چه معنا دارد روزي را به نام روز مرد بناميم!؟"
نتيجه گيري:
ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه همان بهتر كه هيچ روزي را به نام ما مردها اسم گذاري نكنند!!!!
راستي! اگه خدا بخواهد اين هفته مراسم عروسي ما و فرشته خاتون است!!! ببخشيد كه نتواستيم شما عزيزان را دعوت به مراسم بكنيم اما نايب الزياره همه شما در مشهدالرضا هستيم!