سه غصه آمد سراغ من هر سه یک بار اسیری و غریبی و غم یار اسیری و غریبی را غمی نیست چاره دارد اما آخر کشت مرا غم یار ... و بعد شنیدن این شعر بود که من جسدی خیس گشتم
اين داستان را تقديم به همسر عزيزم كه دوستش دارم، مي نمايم! حرفهاي دلم را با موسيقي متن بشنو عزيزم……
صبح بود! هنوز مردم شهر براي گذر زندگي از خانه هاي خود بيرون نيامده بودند! خورشيد هنوز داشت خميازه هاي يك خواب سنگين شبانه را مي كشيد! ياكريم ها، مثل هميشه بق بقوي خودشون را جاي خروس هاي صداگرفته، روانه گوش خلق الله كرده بودند!
مرد از كوچه پس كوچه هاي كاهگلي شهر مي گذشت.توي خودش بود! مثل هميشه سربزير و مشغول فكر كردن! به صحبت ها و ناله هاي مادرش بهنگام نماز صبح فكر مي كرد. به گذر سريع زندگي كه ديگر او را به ميانسالي كشانده بود! به ضجه هاي و خواهشهاي مادرش كه :"چشم براه آمدن عروس به حجله ات مانده ام!"
مرد مثل هميشه با صلابت و محكم در كوچه ها قدم بر مي داشت! يك شهر بود و همان يك پهلوان! تمام شهر روي سر پهلوان قسم مي خوردند و ناتوهاي شهر، نطق كش شده پهلوان بودند!! تنها كسي كه پهلوان از او حساب مي برد، مرشد بود! او سالها شاگردي مرشد را كرده بود! روز و شبش را با مرشد مي گذراند! سر صحبتهاي مرشد كه باز مي شد، پهلوان چهارچشمي حرفهاي مرشد را بغل مي كرد! تمام عمر، پهلوان شهر، مريد مرشد بود! صبح اول وقت پاي صحبتهاي مرشد مي نشست و حياط خانه اش را جارو مي زد و آب از چاه براي مرشد مي كشيد و عصر باز با صحبتهاي مرشد، بدرقه منزل مي شد!
پهلوان از تمام دارايي هاي دنيا، يك باغ داشت كه ميوه اش را نيز خير مرشد كرده بود! با هر بار بيل زدن پهلوان بر سر باغ، نام مرشد را مي آورد و ياهويي مي گفت و يا علي!
همين بود كه پهلوان شهر كه پا در چهل سالگي گذاشته بود همچنان مجرد بود و تاهل اختيار نكرده بود!
آن روز بعد نماز صبح، مادر پهلوان، پسرش را به رسول خدا قسم داد كه ديگر عمري باقي نمانده و از تمام خوش و بش دنيا، عروسي تو به چشمانم حسرت مي فروشند! پس تا به كي منتظر سامان تو باشم!!؟
پهلوان، آن روز در كوچه پس كوچه هاي شهر به حرف مادر فكر مي كرد! بارها نيز مرشد به رسم ارشاد، پهلوان را نهيب تاهل زده بود!اما پهلوان كه سال ها مريد مرشد بود، نمي توانست دل در گرو ديگر كسي ببندد! او تمام ذكر و فكرش مرشد بود و حرفهايش!! مرشد او را آدم كرده بود! اما……
پهلوان از كوچه پنجم گذشت! خانه مرشد سر گذر ميرزاباقرخان در كوچه هفتم بود! آفتاب ديگر تيغش را به سر برزن انداخته بود! پهلوان زير لب ذكر مي گفت و اما فكرش سوي مادر و حرفهاي مرشد!
سر كوچه ششم كه رسيد………… تقي به سينه پهلوان خورد!
پهلوان به خودش آمد! زني بود! در گذر كوچه كه ديد به هم نداشت، پهوان و زن به هم برخورد كردند! سينه پهلوان كه گرز آهنين را خم مي كرد، تكاني نخورد، اما زن بيچاره ترسيد و هول برش داشت! چادر گل گلي زن، از سرش تكاني خورد و پوشيه سفيد زن كه دل در گرو باد بسته بود، بالا رفت!!!!!
پهلوان به رسم ادب به معذرت خواهي برخاست و با نيم نگاهي به زن، حرف را به زبان راند كه :"خواهرم از باب تقصير حقير، معذرت…………"
كه دل پهلوان كه نشاني از سينه ستبر نداشت، لرزيد!!!!!!
چشمان سياه زن كه از زير پوشيه بيرون آمده بود، دل پهلوان را لرزاند!!! صورت بشاش زن با آن چشمان سياه و ابروهاي كشيده، دل پهلوان را لرزاند! پهلوان چنان مبهوت ماند كه جمله اش ناتمام …………
زن خودش را جمع و جور كرد و بلافاصله دور شد! اما پهلوان پاهايش خم شد! روي زمين نشست! آخر اين چه روزي است!؟ پهلوان نفسي كشيد و استغفراللهي!!!
راه را ادامه داد! به در خانه مرشد كه رسيد توان باز كردن درب خانه مرشد را نيز نداشت!! پهلواني كه هيچ يلي ياراي تحملش را نداشت، اين چنين مغلوب چشمان سياه زن شده بود!
پهلوان كه وارد حياط خانه مرشد شد، چشمانش سياهي مي رفت! برق چشمان زن، پهلوان را كور كرده بود!
مرشد گوشه حياط نشسته بود و كشكول بدست، وعظ جماعت مي گفت! پهلوان اين بار براي اولين بار طي اين سالها، دير به مجلس وعظ مرشد رسيده بود! گوشه اي نشست اما…!
مجلس وعظ كه تمام شد، به رسم هميشه پهلوان جلو رفت و سلامي داد! مرشد عليكي گفت و دعاي خير براي جماعت ! وقتيجماعت از خانه مرشد رفتند، باز مثل هميشه پهلوان سراغ چاه آب رفت و آتش!! اما برق شچمان زن، هرم آتش را هيچ كرده بود!!!
ساعتي گذشت! مرشد براي چندمين بار پهلوان را صدا مي زد اما پهلوان نمي شنيد!! عجيب بود! پهلوان كه با گوشه اشارت غمزه اي حرف مرشد را مي خواند، اين بار چندم بود كه صداي مرشد را نمي شنيد!
خلاصه مرشد كه به اشارت رسول خدا، خود سراغ هدايت شونده مي رفت، به پيش پهلوان مريد رفت و دست بر شانه مريد!!
-چه شده پهلوان؟! تو را تا بحال اينگونه ندييده بودمت؟!
-مرشد! روزگارم كه در اين دنيا سياه بود! شيطان امان روزگار خوش آن دنيا را نيز گرفته!
-چگونه؟! مگر اين دل تو كليدش را گم كرده كه بدست شيطان افتاده!؟
و پهلوان قصه زن را براي مرشد تعريف كرد! صورت زن را چنان براي مرشد تعريف كرد كه گويي سالها اين زن را مي ديده و مي شناخته!
مرشد به فكر فرو رفت! بعد چند لحظه اي باز، نشان زن را از پهلوان پرسيد! پهلوان باز ظاهر هيبت و صورت زن را گفت و سيرت ……
نشان فقط از نشان چشمان بود و صورت بشاش زن!
مرشد باز به فكر فرو رفت! بعد درنگي، مرشد رو به پهلوان كرد و گفت:
"من اين زن را مي شناسم! خانه اش در همين نزديكي هاست! دور نيست! زن بسيار خوب و وفاداري است! آيين رسول خدا را خوب مي شناسد! اما بنا بر حكمتي كه خداي مي خواست، از شورهرش به تازگي طلاق گرفته! فعلا در دوران عده است! بگذار عده زن تمام شود، آنگاه خودم از او برايت خواستگاري مي نمايم! برو و در اين چهل روز آينده شكر ايزد را بجا آر و آيين محمد و علي را بر بانگ اذان بگو!
پهلوان قند در دلش آب مي شد! هر چند تا آن روز سنگ در مشتان پهلوان آب مي گشت!
پهلوان رفت!!
چهل شبانه روز خواب به چشمان پهلوان نمي آمد! منتظر بود تا عده زن تمام شود و مرشد، اوو مادرش را براي مراسم خواستگاري صدا كند!
روز چهلم مرشد خبر برپايي مراسم خواستگاري را به پهلوان داد!!!
در مراسم خواستگاري چه ها كه نگذشت!!!!و هنوز پهلوان مبهوت و مقهور چشمان سياه زن و صورت بشاشش!
مهريه نيز كلامي از خداوند و ده اصله درخت خرما تعيين گشت!
تمام شهر، خبر ازدواج پهلوان را شنيدند! دختران شهر چشمانشان پر اشك! آرزوهاي دختران شهر همه بر باد كه كاسه شير براي پهلوان تدارك ديده بودند و اما ……تا به آن روز پهلوان شهر، كاسه شير هيچ دختري را نشكسته بود!!!
مراسم عروسي پهلوان، در كمال سادگي برگزار شد!
شب هنگام، موقع خواب، پهلوان كه وارد اتاق شد، ديد زن پشت به در اتاق نشسته است!
پهلوان با آرامي زن را صدا كرد! زن بله اي گفت اما برنگشت! از صداي زن، بغض و گريه بر مي آمد! پهلوان، جلوتر رفت!
دست به روي دوش زن گذاشت و صورت زن را به آرامي برگرداند! صورت بشاش زن، جز غم چيز ديگري نبود! چشمان سياه زن اينقدر گريه كرده بود كه كاسه اي خون بيش نبود!!!
پهلوان رو به آسمان كرد!! هيچ نگفت! اما گريه زن بيشتر و بيشتر شد!
پهلوان ناگهان آتش گرفت!!! عقب عقب رفت!
خداي من ………… اين زن كيست؟
خداي علي و اولاد علي………اين زن كيست؟
يا الله! استغفرالله! اين زن كيست؟
تو كيستي؟! والله قسم تا نگويي تو كيستي حاضر به ماندن در اين اتاق لحظه اي نخواهم بود!!
………
………
و زن همچنان گريه مي كرد!
………
-تو كيستي؟
-پهلوان بزرگ! از من نپرس از نام و نشانم! من بي نشانم!
-نه بگو! والله كه تو را به همسري نخواهم خواند مگر آنكه از نام و نشانت بگويي! الان كه اينگونه تو را گريان ديدم، در پس ذهنم تو را آشنا مي يابم! تو كيستي؟! من قبلا تو را به كجا ديده ام؟
-نه پهلوان! تو مرا هيچ نديده اي!
……………
…………
و پهلوان اصرار و زن انكار تا به آنجا كه نام دختر پيامبر خدا، وجه الضمان كلام پهلوان شد و زن به احترام دخت نبي گفت………………
……………………
آري!!! من همسر مرشد بودم! من معشوقه مرشد و عاشق مرشد بودم! در تمام اين سالها من از گوشه پرده تو را كه ديوانه وار مريد مرشد بودي مي ديدمت اما …………
آن روز كه تو مرا در كوچه ديدي و آنگونه شيدا گشتي، مرشد شهر، كه گوشه اي از آب كوثر نوشيده، مرا …………
آري!! من همسر و معشوقه مرشد بودم و عاشقش!
………
پهلوان ناگهان فريادي زد! به گوشه اتاق رفت و دشنه از نيام بركشيد و فرياد زن!!!
خون از چشمان پهلوان بيرون پاشيد! پهلوان آخرين دقايق مي گفت كه دشنه بر اين چشم من كه لحظه اي رهايش كردم!!!
پهلوان فرداي آن روز خطبه طلاق را جاري كرد!
اما ديگر هيچ گاه كسي مرشد را نديد………………………………………………………