سه غصه آمد سراغ من هر سه یک بار اسیری و غریبی و غم یار اسیری و غریبی را غمی نیست چاره دارد اما آخر کشت مرا غم یار ... و بعد شنیدن این شعر بود که من جسدی خیس گشتم
با نام و ياد خدا قلم بدست مي گيرم و موضوع انشا اين جلسه را شروع مي كنم!
البته واضح و مبرهن است كه روز مرد يكي از روزهاي خداست! مثل شنبه، يك شنبه، دو شنبه، سه شنبه و روز مرد!!! البته در بين روزهاي هفته روز مرد اصلا روز مهمي نيست! اصولا هر روز خدا روز مرد است منتها كسي اهميت نمي دهد!!
ما در خانواده خودمان امسال روز مرد را بسيار باشكوه برگزار كرديم! در روز مرد، مادرمان مثل هر صبح بابايمان را از خواب بيدار كرد و گفت كه برو نان بگير! بابايمان گفت مگر امروز روز مرد نيست، چرا من نان بگيرم؟! و مادرمان چنان چشم غره اي به بابايمان رفت كه بابايمان قاطي كرد كه امروز روز مرد است يا باز هم روز زن است!!! بعد مراسم صبحانه باز مثل هر روز بابايمان ظرفها را شست تا ثابت كند كه مرد، مرد است و در همه سنگرها اين مردها هستند كه بايد حضور باصلابت خويش را به منصه ظهور برسانند!
اما در نيمه هاي ظهر بود كه مادرمان روز مرد را بر بابايمان سورپرايز كرد و چهار جفت جوراب زيبا و رويايي به پدرمان هديه داد!!! پدرمان نيز خنده كنان، مويه كنان، مشك افشان اين جورابها را مي گرفت و بر چشمانش مي ماليد تا نور عشق پاك مادرمان چشمهايش را روشن تر از هميشه كند! بعد مادرمان تعريف كرد كه چگونه با فرنگيس خانم، زن همسايه به بازار كويتيهاي تهران رفته اند و فرنگيس خانم از اين جورابهاي پنج جفت هزار تومان براي شوهرش خريده اما مادرمان از جورابهاي چهارجفت هزار تومان و مادر ما كلي ضرب و تقسيم كرد تا همه فهميدند كه ارزش جورابهاي پدرمان از قرار هر جفتي 250 تومان بوده اما ارزش جورابهاي شوهر فرنگيس خانم از قرار هر جفتي 200 تومانو اين عشق بينهايت مادرمان به پدرمان را نشان مي داد!!!!
امسال روز مرد، مادرمان گفت كه غذاي خوشمزه اي براي پدرمان درست كرده! پدر ما نيز كيفور شده، قند بسان روز خواستگاري اش در دلش آب مي رفت! موقع ناهار، ديديم زنگ خانه به صدا در آمد و ما رفتيم در را باز كرديم و ديديم كه پيك موتوري پيتزا فروشي سر كوچه است و پنج عدد پيتزا آورده! و گفت كه برو به بابايت بگو كه پول پيتزاها را بدهد! ما به پدرمان گفتيم و بابايمان گفت پس غذاي خوشمزه روز مرد كجا رفت؟! و مادرمان گفت كه من اين غذا ها را سفارش داده ام تا ……… بقيه ماجرا را خودتان حدس بزنيد!!!
شب هنگام نيز مادرمان باز هم بابايمان را سورپرايز كرد و به پدرمان گفت كه 50 هزار تومان به او بدهد! وقتي پدرمان گفت كه من فعلا پول ندارم، مادرمان داد و بيداد و هوار و الهي اين چهار جفت جوراب كوفتت شود براه انداخت!!!
اما روز مرد بر ما به عنوان كوچك مرد اين مرز و بوم نيز خوش گذشت!! چون كلي مادرمان به ما مي گفت كه تو مرد شده اي و بيا برو براي ما نيز نان بگير و سبزي بگير و شير يارانه اي بگير و آشغال هايمان را سر كوچه بگذار و من نيز بسان يك شير مرد، انجام وظيفه مي نمودم!
اصغرآقا آهنگر سركوچه ما نيز مي گفت كه خدا كند در اين روز مرد، اين نامردهايي كه چك برگشتي به او داده بودند، غيرت مردانگي پيدا كنند و پو لهاي خورده اش را پس دهند!
درروز مرد، مدير مدرسه ما نيز روز مرد را بر ما تبريك گفت و يك عدد شيريني به همه ما هديه داد! اما آقا معلم مي گفت كه چرا در روز مرد حقوقي، پاداشي، عيدي چيزي به ما ندادند و من دلم براي آقا معلم كه خيلي آدم مردي است مي سوخت!
فرزين، دوست ما اما در روز مرد خيلي پكر بود! چون از فاصله دو روز مانده به روز مرد، تمام دوست دخترهايش با او قهر كرده بودند!!! البته فرزين مي گفت كه اين قهر كردن ها، همه ساله در آستانه روز مرد اتفاق مي افتد و چند روز بعد از روز مرد كه آب ها از آسياب افتاد باز هم دخترهاي محل با او آشتي مي كنند!!!
ما روز مرد را در خيابان قدم زديم و خيلي برايمان جالب بود كه در روز مرد، بر خلاف همه روزها چرا طلافروشي ها اين قدر خلوتند و من هر چه فكر كردم جواب اين سوالم را بدست نياوردم!! اما چند زن را در مترو ديدم كه كنار هم نشسته بودند و داشتند اندر فلسفه وجدي مردها صحبت مي كردند و آخرسر هم به اين جمع بندي رسيدند كه :"اصلا چه معنا دارد روزي را به نام روز مرد بناميم!؟"
نتيجه گيري:
ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه همان بهتر كه هيچ روزي را به نام ما مردها اسم گذاري نكنند!!!!
راستي! اگه خدا بخواهد اين هفته مراسم عروسي ما و فرشته خاتون است!!! ببخشيد كه نتواستيم شما عزيزان را دعوت به مراسم بكنيم اما نايب الزياره همه شما در مشهدالرضا هستيم!
اين داستان را تقديم به همسر عزيزم كه دوستش دارم، مي نمايم! حرفهاي دلم را با موسيقي متن بشنو عزيزم……
صبح بود! هنوز مردم شهر براي گذر زندگي از خانه هاي خود بيرون نيامده بودند! خورشيد هنوز داشت خميازه هاي يك خواب سنگين شبانه را مي كشيد! ياكريم ها، مثل هميشه بق بقوي خودشون را جاي خروس هاي صداگرفته، روانه گوش خلق الله كرده بودند!
مرد از كوچه پس كوچه هاي كاهگلي شهر مي گذشت.توي خودش بود! مثل هميشه سربزير و مشغول فكر كردن! به صحبت ها و ناله هاي مادرش بهنگام نماز صبح فكر مي كرد. به گذر سريع زندگي كه ديگر او را به ميانسالي كشانده بود! به ضجه هاي و خواهشهاي مادرش كه :"چشم براه آمدن عروس به حجله ات مانده ام!"
مرد مثل هميشه با صلابت و محكم در كوچه ها قدم بر مي داشت! يك شهر بود و همان يك پهلوان! تمام شهر روي سر پهلوان قسم مي خوردند و ناتوهاي شهر، نطق كش شده پهلوان بودند!! تنها كسي كه پهلوان از او حساب مي برد، مرشد بود! او سالها شاگردي مرشد را كرده بود! روز و شبش را با مرشد مي گذراند! سر صحبتهاي مرشد كه باز مي شد، پهلوان چهارچشمي حرفهاي مرشد را بغل مي كرد! تمام عمر، پهلوان شهر، مريد مرشد بود! صبح اول وقت پاي صحبتهاي مرشد مي نشست و حياط خانه اش را جارو مي زد و آب از چاه براي مرشد مي كشيد و عصر باز با صحبتهاي مرشد، بدرقه منزل مي شد!
پهلوان از تمام دارايي هاي دنيا، يك باغ داشت كه ميوه اش را نيز خير مرشد كرده بود! با هر بار بيل زدن پهلوان بر سر باغ، نام مرشد را مي آورد و ياهويي مي گفت و يا علي!
همين بود كه پهلوان شهر كه پا در چهل سالگي گذاشته بود همچنان مجرد بود و تاهل اختيار نكرده بود!
آن روز بعد نماز صبح، مادر پهلوان، پسرش را به رسول خدا قسم داد كه ديگر عمري باقي نمانده و از تمام خوش و بش دنيا، عروسي تو به چشمانم حسرت مي فروشند! پس تا به كي منتظر سامان تو باشم!!؟
پهلوان، آن روز در كوچه پس كوچه هاي شهر به حرف مادر فكر مي كرد! بارها نيز مرشد به رسم ارشاد، پهلوان را نهيب تاهل زده بود!اما پهلوان كه سال ها مريد مرشد بود، نمي توانست دل در گرو ديگر كسي ببندد! او تمام ذكر و فكرش مرشد بود و حرفهايش!! مرشد او را آدم كرده بود! اما……
پهلوان از كوچه پنجم گذشت! خانه مرشد سر گذر ميرزاباقرخان در كوچه هفتم بود! آفتاب ديگر تيغش را به سر برزن انداخته بود! پهلوان زير لب ذكر مي گفت و اما فكرش سوي مادر و حرفهاي مرشد!
سر كوچه ششم كه رسيد………… تقي به سينه پهلوان خورد!
پهلوان به خودش آمد! زني بود! در گذر كوچه كه ديد به هم نداشت، پهوان و زن به هم برخورد كردند! سينه پهلوان كه گرز آهنين را خم مي كرد، تكاني نخورد، اما زن بيچاره ترسيد و هول برش داشت! چادر گل گلي زن، از سرش تكاني خورد و پوشيه سفيد زن كه دل در گرو باد بسته بود، بالا رفت!!!!!
پهلوان به رسم ادب به معذرت خواهي برخاست و با نيم نگاهي به زن، حرف را به زبان راند كه :"خواهرم از باب تقصير حقير، معذرت…………"
كه دل پهلوان كه نشاني از سينه ستبر نداشت، لرزيد!!!!!!
چشمان سياه زن كه از زير پوشيه بيرون آمده بود، دل پهلوان را لرزاند!!! صورت بشاش زن با آن چشمان سياه و ابروهاي كشيده، دل پهلوان را لرزاند! پهلوان چنان مبهوت ماند كه جمله اش ناتمام …………
زن خودش را جمع و جور كرد و بلافاصله دور شد! اما پهلوان پاهايش خم شد! روي زمين نشست! آخر اين چه روزي است!؟ پهلوان نفسي كشيد و استغفراللهي!!!
راه را ادامه داد! به در خانه مرشد كه رسيد توان باز كردن درب خانه مرشد را نيز نداشت!! پهلواني كه هيچ يلي ياراي تحملش را نداشت، اين چنين مغلوب چشمان سياه زن شده بود!
پهلوان كه وارد حياط خانه مرشد شد، چشمانش سياهي مي رفت! برق چشمان زن، پهلوان را كور كرده بود!
مرشد گوشه حياط نشسته بود و كشكول بدست، وعظ جماعت مي گفت! پهلوان اين بار براي اولين بار طي اين سالها، دير به مجلس وعظ مرشد رسيده بود! گوشه اي نشست اما…!
مجلس وعظ كه تمام شد، به رسم هميشه پهلوان جلو رفت و سلامي داد! مرشد عليكي گفت و دعاي خير براي جماعت ! وقتيجماعت از خانه مرشد رفتند، باز مثل هميشه پهلوان سراغ چاه آب رفت و آتش!! اما برق شچمان زن، هرم آتش را هيچ كرده بود!!!
ساعتي گذشت! مرشد براي چندمين بار پهلوان را صدا مي زد اما پهلوان نمي شنيد!! عجيب بود! پهلوان كه با گوشه اشارت غمزه اي حرف مرشد را مي خواند، اين بار چندم بود كه صداي مرشد را نمي شنيد!
خلاصه مرشد كه به اشارت رسول خدا، خود سراغ هدايت شونده مي رفت، به پيش پهلوان مريد رفت و دست بر شانه مريد!!
-چه شده پهلوان؟! تو را تا بحال اينگونه ندييده بودمت؟!
-مرشد! روزگارم كه در اين دنيا سياه بود! شيطان امان روزگار خوش آن دنيا را نيز گرفته!
-چگونه؟! مگر اين دل تو كليدش را گم كرده كه بدست شيطان افتاده!؟
و پهلوان قصه زن را براي مرشد تعريف كرد! صورت زن را چنان براي مرشد تعريف كرد كه گويي سالها اين زن را مي ديده و مي شناخته!
مرشد به فكر فرو رفت! بعد چند لحظه اي باز، نشان زن را از پهلوان پرسيد! پهلوان باز ظاهر هيبت و صورت زن را گفت و سيرت ……
نشان فقط از نشان چشمان بود و صورت بشاش زن!
مرشد باز به فكر فرو رفت! بعد درنگي، مرشد رو به پهلوان كرد و گفت:
"من اين زن را مي شناسم! خانه اش در همين نزديكي هاست! دور نيست! زن بسيار خوب و وفاداري است! آيين رسول خدا را خوب مي شناسد! اما بنا بر حكمتي كه خداي مي خواست، از شورهرش به تازگي طلاق گرفته! فعلا در دوران عده است! بگذار عده زن تمام شود، آنگاه خودم از او برايت خواستگاري مي نمايم! برو و در اين چهل روز آينده شكر ايزد را بجا آر و آيين محمد و علي را بر بانگ اذان بگو!
پهلوان قند در دلش آب مي شد! هر چند تا آن روز سنگ در مشتان پهلوان آب مي گشت!
پهلوان رفت!!
چهل شبانه روز خواب به چشمان پهلوان نمي آمد! منتظر بود تا عده زن تمام شود و مرشد، اوو مادرش را براي مراسم خواستگاري صدا كند!
روز چهلم مرشد خبر برپايي مراسم خواستگاري را به پهلوان داد!!!
در مراسم خواستگاري چه ها كه نگذشت!!!!و هنوز پهلوان مبهوت و مقهور چشمان سياه زن و صورت بشاشش!
مهريه نيز كلامي از خداوند و ده اصله درخت خرما تعيين گشت!
تمام شهر، خبر ازدواج پهلوان را شنيدند! دختران شهر چشمانشان پر اشك! آرزوهاي دختران شهر همه بر باد كه كاسه شير براي پهلوان تدارك ديده بودند و اما ……تا به آن روز پهلوان شهر، كاسه شير هيچ دختري را نشكسته بود!!!
مراسم عروسي پهلوان، در كمال سادگي برگزار شد!
شب هنگام، موقع خواب، پهلوان كه وارد اتاق شد، ديد زن پشت به در اتاق نشسته است!
پهلوان با آرامي زن را صدا كرد! زن بله اي گفت اما برنگشت! از صداي زن، بغض و گريه بر مي آمد! پهلوان، جلوتر رفت!
دست به روي دوش زن گذاشت و صورت زن را به آرامي برگرداند! صورت بشاش زن، جز غم چيز ديگري نبود! چشمان سياه زن اينقدر گريه كرده بود كه كاسه اي خون بيش نبود!!!
پهلوان رو به آسمان كرد!! هيچ نگفت! اما گريه زن بيشتر و بيشتر شد!
پهلوان ناگهان آتش گرفت!!! عقب عقب رفت!
خداي من ………… اين زن كيست؟
خداي علي و اولاد علي………اين زن كيست؟
يا الله! استغفرالله! اين زن كيست؟
تو كيستي؟! والله قسم تا نگويي تو كيستي حاضر به ماندن در اين اتاق لحظه اي نخواهم بود!!
………
………
و زن همچنان گريه مي كرد!
………
-تو كيستي؟
-پهلوان بزرگ! از من نپرس از نام و نشانم! من بي نشانم!
-نه بگو! والله كه تو را به همسري نخواهم خواند مگر آنكه از نام و نشانت بگويي! الان كه اينگونه تو را گريان ديدم، در پس ذهنم تو را آشنا مي يابم! تو كيستي؟! من قبلا تو را به كجا ديده ام؟
-نه پهلوان! تو مرا هيچ نديده اي!
……………
…………
و پهلوان اصرار و زن انكار تا به آنجا كه نام دختر پيامبر خدا، وجه الضمان كلام پهلوان شد و زن به احترام دخت نبي گفت………………
……………………
آري!!! من همسر مرشد بودم! من معشوقه مرشد و عاشق مرشد بودم! در تمام اين سالها من از گوشه پرده تو را كه ديوانه وار مريد مرشد بودي مي ديدمت اما …………
آن روز كه تو مرا در كوچه ديدي و آنگونه شيدا گشتي، مرشد شهر، كه گوشه اي از آب كوثر نوشيده، مرا …………
آري!! من همسر و معشوقه مرشد بودم و عاشقش!
………
پهلوان ناگهان فريادي زد! به گوشه اتاق رفت و دشنه از نيام بركشيد و فرياد زن!!!
خون از چشمان پهلوان بيرون پاشيد! پهلوان آخرين دقايق مي گفت كه دشنه بر اين چشم من كه لحظه اي رهايش كردم!!!
پهلوان فرداي آن روز خطبه طلاق را جاري كرد!
اما ديگر هيچ گاه كسي مرشد را نديد………………………………………………………
دوم اينكه شرمنده چند روزي نبودم! آخه درگير كارهاي شخصي، درگير همين قضيه ريزش خانه سعادت آباد و چند تا كار كوچك ديگر بودم!! در ضمن به هواداران تيم استقلال هم تبريك مي گويم كه از ديروز صاحب يك كمپ تمريني شدند!! راشتش همه شما عزيزان مي دونيد كه من پرسپوليسي دو آتيشه هستم و از رنگ آبي، بيزار! اما قضيه مار و پونه را كه حتما مي دانيد!؟ خدا خواست و ما برنده مناقصه ساخت قسمتي از اين كمپ شديم!!! جاي شما خالي! ديروز مراسم گل وشيريني و كف و سوت و كلنگ اميرخان!!!!
اما از قصه خوش ماجرا كه بگذريم، صحبت از هزارتوي مشكلات اين ديار ناكجاآباد تهران است!!!باز هم مي گويم كه قصد سياه نمايي ندارم اما صحبتهاي اين دو، سه سال اخير و بي اعتنايي مسئولين امر، كار را بدانجا كشاند كه هر كوچك و بزرگي، از راديو و تلويزيون و روزنامه و نقل دهان به دهان، به عمق فاجعه سعادت آباد پي برده است!! از همين رو گذاشتم چند روزي بگذرد و آبها از آسياب بيفتد تا بنويسم قصه دراز مديريت بحران در اين درندشت شهر تهران!!!!
در اين سه سال اخير كه نيمي از وقتم را متمركز بر امور مديريت بحران تهران نموده ام، چيزها ديده ام و شنيده ام و خوانده ام و لمس كرده ام كه مگو و مپرس!!!ديروز كه عكس مراسم ترحيم و تدفين اين عزيزان از دست رفته حادثه سعادت آباد را مي ديدم و داغ دل مادرانشان را، مي خواندم كه بيشتر اين افراد كارگر نبوده اند و دانشجويان اين مرز وبوم بوده اند كه در تابستان به بهانه كار به تهران آمده بودند، به اينكه تعدادي از اين عزيزان، اگر سرعت در آواربرداري بود، حتما زنده مي ماندند و هزاران اگر و اما اي كاش و شايد ديگر؛ نمي دانم جواب خدا را فردا چه بايد بدهيم!!!
اين حادثه هم گذشت!!! مثل حادثه قطار نيشابور، هواپيماي خبرنگاران، اتوبوس جاده قم، حادثه بم و لرستان، منجيل و رودبار و هزاران هزار حادثه نديده و نشنيده ديگر!!! اما ما كجاي ايرانيم؟!
من بچه تهراني چطور؟! مگر همه اين آقايان خودشان را مكلف به حفظ نظام نمي دانند؟! مگر حفظ نظام از اوجب واجبات نيست؟! آقا اصلا بم هيچ!! روستاهاي اطراف لرستان هيچ!! اين يك باب خانه سعادت آباد فداي سر همه تان!! با تهران چه مي كنيد؟! آقا تهديد اسرائيل و امريكا قضيه هويج و چماقه! تحريم بانك ملي توسط كشورهاي اروپايي، قابل دور زدنه!! با زلزله تهران چه مي خواهيد بكنيد؟! بحث سيستم فاضلاب تهران، بزرگترين منبع آلودگي پنهانه!! شبكه گازرساني در تهران بزرگترين تهديد امنيتي براي نظامه!! مگه تهران پايتخت نيست!؟مگه تهران صاحب همه وزارتخانه ها و دفتر رياست جمهوري و مراكز حساس نظامي و امنيتي نيست؟! مگه اين مراكز از گاز استفاده نمي كنند؟!مگه شبكه گازي ايران مجهز به سنسورهاي هوشمند است؟! نه !!! مگه آستانه سنسورهاي ضد زلزله تهران زير عدد اسمي است؟! نه!
چند تا سنسور ضدزلزله در تهران نصبه؟! مگه دايره پوش اين سنسورها تا به كجاست؟! تا دم اجاق گاز و آبگرمكن خونه خلق الله؟!نه بخدا!!! بابا شما مي گيد در صورت زلزله شيرهاي اصلي شبكه گازي تهران قطع ميشه!!! بابا بخدا داريد اشتباه مي كنيد!!شيرهاي اصلي شبكه تهران در جنوب شهره!مگه نه؟!بابا گسل شهرري زير سنسورهاست!!!! موقع تحرك گسل، اصلا سنسور خراب ميشه و نمي تونه عمل كنه! مدار SC ميشه!!! با باقيمانده گاز درون شبكه مي خواهيد چي كار كنيد؟! حتي در صورت عمل كردن سنسورها، باز كلي گاز درون شبكه تهران باقي مي مونه!اونها را چطور مي خواهيد خالي كنيد!! نشت گاز، تهران را بر مي داره!!! انفجار بعد زلزله، اولين چيزيه كه تهران را نابود ميكنه!!!! بابا مگه نرفتيد JAICA را آورديد؟! JAICA به شما چي گفت؟!مگه نگفت گسل شهرري، در صد خرابي بالاي هفتاد درصد داره!؟شما چي جواب دادبد؟! خنديديد فقط!!! گفتيد غيرممكنه!!! مگه JAICA نقشه توپوگرافي تهران را براتون قرمز نكرد!؟همه تون مگه به قول ما تركها نگرخيديد؟!پس بعد اين همه سال چي شد؟! شما اصلا با اجازه كي اومديد گزارش JAICA را محرمانه كرديد؟! مگه خودتون نمي گيد كه JAICA تمام موارد را لحاظ نكرده به همين خاطر در محاسباتش داره اشتباه مي كنه!؟ بابا اصلا بنا بر فرض محال، JAICA اشتباه كرد!!! درست!! خب شما بياييد گزارشJAICA را علني بدهيد در روزنامه ها چاپ كنن تا آبروي JAICA بره!!! چرا مي ترسيد يك برگ گزارش JAICA دست يك خبرنگار يا آدم عادي بيفته!!!؟؟؟ بابا به قول شما، اين اجنبي ها اشتباه كردند! خب ديگه چه ترسي از فاش شدن سند JAICA داريد؟!
نه!! چون شما هم خوب مي دانيد كه JAICAدر مشاوره مهندسي اش هيچ اشتباهي نكرده!!! چون شما هم خوب مي دانيد كه اگر قرار باشد به گزارش JAICA عمل شود، اولين كار ساخت 16 پد هلي كوپتر درتهرانه! اما كو زمين؟! شما دو ساله كه داريد دنبال زمين واسه ساخت16 پد هلي كوپتر مي گرديد، اما زمين مناسب پيدا نكرده ايد!!!بابا مگه ما نيومديم بگيم كجا بهتر از مجموعه ورزشي انقلاب؟ كجا بهتر از نمايشگاه بين المللي؟ اما عرضه گرفتن زمين را نداشتيد!!! خير سرتون رفتيد چهارتا مهندس مشاور آورديد و پشت بام چند تا هتل و برج بلندمرتبه را نشون كرديد!!!؟ وقتي آورديد در شوراي پدافند غيرعامل، همه بهتون خنديديم!!!! آخه مردم حسابي، در زلزله تهران كه توسط JAICA محاسبه شد، برج هاي بلند مرتبه اولين جاييه كه داغون ميشه!!!!
گفتم پدافند غيرعامل!!!! باز داغ دلم تازه شد!!! آقا اصلا توي اين مملكت، "پدافند غيرعامل" شده جوك واسه ما!!! رفتند چهارتا آدم ديپلم ندار را آورده اند، فقط پز "پدافند غيرعامل" بدهند!!نوشابه واسه هم باز كنند كه چي؟! كه آره ما هم به فكر پدافند غيرعامل هستيم!!!بابا چه كشكي؟ چه دوغي؟ چه پدافند غيرعاملي؟! مگه در گزارش لو رفته پارسال پنتاگون، كارخانه آلومينيم سازي اراك، جزو مناطق مورد هجوم احتمالي امريكا و اسرائيل نبود؟!چي شد؟! كارخانه آلومينيم سازي اراك را كرده ايد پارك تفريحي!!! طي يك سال گذشته 4 مهندس مشاور و 7 پيمانكار را برده ايد و آورده ايد و شيريني و ناهار بهشون داده ايد كه چي؟! بابا يك سال گذشت!!! مگه پروژه اي كه سر و تهش را با يك ميليارد تومان طي 10 ماه ميشه جمع كرد، اينقدر اداو اطوار داره؟! بابا سيستم پدافند غيرعامل دكل هاي موبايل تهران را معطل چهار تا برگه مجوز كرده ايد كه چي؟! آقايون خودتون هم خوب مي دونيد كه سيستم پدافند غيرعامل دكل هاي مخابراتي را نميشه داد دست هر پيمانكاري!! هر پيمانكاري نمي تونه اين كار را انجام بده! صد دفعه گفتيم اين كار، آدم خاص خوشد را داره، شماها گوش نكرديد!!!پس ديگه دنبال چي هستيد؟!
خلاصه؛ از ما گفتن و از شما نشنيدن!!! اما تهران روي آبه!! حرفهاي خاله زنكي را بگذاريم كنار، اما باز …………
براي بيرون كشيدن 18 جسد خانه سعادت آباد، 35 ساعت وقت صرف كردند واي به حال زلزله و حادثه در تهران كه بنا بر اعلام JAICA…………… هيچي! بگذريم و نگوييم بهتر است!!!!!
القصه؛ ما كه جسد شده ايم و خيس!!! شما زنده ها بمايند و اين شهرتان!
رونوشت:
1-جناب حجت الاسلام پورمحمدي جهت بازخواني مجدد پرونده JAICA
2-جناب دكتر فتحي جهت تاييديه نهايي پروژه "نيروگاه سيار امدادي – نسا "و پروژه "اصلاح ساختار شبكهبي سيم تهران بزرگ"
3-جناب دكتر فرنقي جهت بازگشت سريع و فوري از سفر مكه به تهران
4-جناب دكتر مازيار حسيني جهت "كي بود؟ كي بود؟ من نبودم!!!"
5-جناب آقاي رئيس جمهور، وزرا، معاونين، مديران كل و روساي سازمانها و بخش خصوصي فقط جهت استحضار خالي و ثبت در بايگاني نامه هاي كيلويي!!!
راستي!! من آخرش اين پارادوكس را نفهميدم كه "جواب ابلهان خاموشي است" يا " سكوت، علامت رضاست"
من از تمام کارهای خوب و بد گذشته ام توبه می کنم!!!!
بابا ما اومدیم از روی نیت خیر، و نه از روی بیکاری و الافی، وبلاگ عزیزی را هک نمودیم تا شاید بدین منوال، حرف دیگری برای گفتن داشته باشیم!!!
طی این مدت پنج، شش روزی که وبلاگ "سربازان گمنامامام زمان(عج)" توسط بنده سراپاتقصیر، هک شده، دوستان و عزیزان بسیاری با نظرات خویش، بنده را یا نوازش دادند و یا نواختند!!! راستش در مدتی که این وبلاگ را می خواندم، هیچ نظری از ایشون ندیدم که با آن مخالفت کنم! از این رو طاقت نظر مخالف را دارم!! تمام نوشته های ایشون یک Copy و Paste بود از سایر سای تها منتها با تغییر نام آن به نام خودش!!! مثلا مصاحبه با "سردار جهانگیر دایی حامد" که برگرفته از خبرگزاری فارس بود، ایشان با تغییر جملات و متن مصاحبه، بگونه ای القا می کرد که گویی خودش این مصاحبه را انجام داده!!
مثلا دستگیری برادر شرور منطقه شرق، "عبدالمالک ریگی" را ایشان به نام خودش و تلاش خودش عنوان کرد!!!
اما خیلی کوتاه مواردی از بین کامنت ها و نظرات دوستان انتخاب کرده ام که می گویم:
1-خودنمایی: مطمئن باشید بنده بخاطر خودنمایی و به رخ کشیدن قدرت، این کار را نکردم!! زیرا در تمام طول عمر کوتاه خود، اینقدر سایت و وبلاگ معروف و غیرمعروف، ایرانی و خارجی، ریز و درشت، قوی و ضعیف، هک کرده ام که دیگر نیازی به این وبلا گهای پیزوری نبود به جهت خودنمایی!!!
یک نویسنده ناشناس:"تو هم یه روز بزرگ میشی ومیفهمی که آدمهای ضعیف با حذف طرف مقابلشون شاد می شوند و به اصطلاح خودشون رو مطرح می کنند !خداوند تورا هدایت کند"
2-بیکاری و الافی و مرض اضافه: اتفاقا آن شب که این وبلاگ هک شد، من اصلا بیکار و الاف نبودم! چون شیفت شب اداره بودم و تازه از تغییر اساسی در سیستم رومینگ بین الملل، فارغ شده بودم و بعد کلی سروکله زدن با چند تا افریقایی که اصلا معلوم نبود برای چی نمی توانستند با سیستم تلفنی ایران تماس بگیرند، خسته و کموفته اومدم پای وب!!! و دیدم که این اقای شاید"گمنام" باز هم نظرات بنده را حذف نموده و ………
امید:" عجب بابا...
مرض یه چیزی تو مایه های بیکاریه دیگه...
کسی که این وقت چایی جوشیده و بیکوییت بخوره بیشتر از این احتمالا نباید ازش انتظار داشت.عیب نداره یه وبلاگ جدید..."
3-عدم بی دینی و دوری از خدا: عده ای از دوستان هک کردن این وبلاگ، را به منزله مخالفت بنده با ساحت مقدس بقیه الله الاعظم دانسته و مرا موجودی خداغافل پنداشته اند!! نمی دانم این دیگر چگونه استدلالی بود بر من!!! تا دیروز که عده ای از دوستان، مرا متهم به این می کردند که پول می گیرم تا از دولت بنویسم! دولتی بنویسم!!! نمی دانم این دوستان انتقادات مرا نسبه به دولت نخوانده اند یا خوانده اند و نفهمیده اند!!! اما تا دیروز من متهم به این بودم که پسرخاله احمدی نژاد هستم و وابسته به ساختار قدرت!! امروز متهم به آن می شوم که امام زمان را نمی شناسم و خدا را نادیده گرفتم و تهدید به مرگ می شوم!!!!
علی:" سلام
از اسمت معلومه(جسد خیس) که خیلی فاصله گرفتی!
به یاد داشته باش که خداوند که شاید فراموشش کرده باشی (مثل من!)
تقابل این چنینی را نمی پسندد.
شما می توانستی با لحنی منطقی وبه دور از غرور حرفهایت را بزنی.چرا این منطق را انخاب کردی که محکوم به ضعف شوی...؟"
دوستان جامعه:" شما سایت دوستان عاشق جامعه ما رو بقول خودت هک کردی منتظر ما در زندگی خصوصیت باش بای بای"
4-عدم تحمل نظر مخالف و آزادی بیان: عده ای نیز چوب آزادی را به حراج گذاشتند و مرا نقیض آشکار آزادی بیان!! بابا بخدا من دوم خردادی نیستم!!! بخدا من خودم با جریان چپ مشکل داشتم!!! اما یک مطلب مهم!
ببینید این آقای شاید "گمنام" اصلا در مطالبشون هیچ نظر و تحلیلی نمی دادند که من با نظر ایشون مخالف باشم!! ایشون فقط نقل قول با هزار تا تحریف و دروغ از دیگران می کردند!!!ادعا می کردند که دم دادستانی در فروش سوالات کنکور وجود دارد!! ادعا می کردند که نیروهای اطلاعاتی شخص ایشون رفته اند و ماجرا را فاش کرده اند!!! زهی خیال خنده دار!!! بابا این آقا رفته بوده صحبتهای این "پالیزدار" را برداشته بوده به اسم خودش توی وبلاگش چاپیده بود!!!
ساقی:" جسد خیس!
خیلی تعجب کردم ازاین حرکت شما!! جامعه آرمانی این نیست که با هر کس مخالف بودیم به زور حذفش کنیم!!"
فرشته:" تن همه ی انسان های آزاده از این حرکتت می لرزد.
چقدر بعضی انسان ها حقیرند"
4-رو کم کنی: بنده اصلا قصد روکم کنی با کسی را نداشتم!!! بنده از همون بچگی رویم کم بود!!!
حمید:" جناب جسد مرطوب از هک کردن سایت به اصطلاح سربازان گمنام حال کردم. خوش باشی"
شیرین موسوی:" سلام.خوبی.دست درد نکنه.خیلی عالی بود.حال کردم این ها رو چزوندی. من هرچی کامنت مخالفت آمیز براشون میذاشتم تغییر می دادن و می ذاشتن تو وبشون.user و Pass رو واسه من هم بفرست چون خيلي دوست دارم روي همه مطالبشون مطلب برم و حالشونو بگيرم.به هرحال دست درد نكنه دلم خنك شد.كاش منم مثل تو بلد بودم حك كنم حال چند تا ديگه رو بايد بگيرم. موفق باشي.منتظرم."
5-درخواست پول: عده ای از دوستان نیز مرا با حالت خنده داری وادار به دریافت پول کردند!! بابا ما پول نخواستیم!!! همین وزارت صنایع و معادن بیاد بعد یک سال، پول وب سایتی که من براشون طراحی کردم را بدهند، پول از این "گمنام" نخواستم!!! راه آهن بعد یک سال و نیم بیاد 6 میلیون تومان پول قرارداد رسمی سامانه الکترونیکی هوشمندی که من براشون طراحی کردم را بدهد، پول واسه هک کردن نمی خواهم!!!!
6-براه اندازی جنگ الکترونیکی: واقعا جمله خنده داری بود!! صاحب وبلاگ برایم کامنت گذاشتو از من برای اینکه به ایشون یادآور شدم که وارد حوزه جنگ الکترونیک بشوند، سپاسگزاری کردند!!!
ایشون مدعی شدند که می روند و چند تا کتاب می خوانند وتا چند وقت دیگر وارد جنگ الکترونیک با من خواهند شد!!!
اینجا باید عرض کنم کهبنده بعد چندین سال مطالعه و تحقیق و نوشتن رساله دانشگاهی ام در مورد "فضای سایبر و رمزنگاری و رمزگشایی" و سابقه 5 ساله عملی در حوزه وب، کامپیوتر، الکترونیک و مخابرات، هنوز سر سوزنی نمی توانم جرات نفس کش طلبیدن در حوزه جنگ الکترونیک را بنمایم!! حال این دوست شاید گمنام ما چگونه می تواند با مطالعه چند کتاب، اینگونه ……… الله اعلم!
خلاصه!!!! حرف بسیار و جلسه مسئولین شیفت امشب نیز نزدیک!!! خلاصه خدمتتان عرض کنم که یک سورپرایز!!!!
بنده برای اینکه حسن نیتم را ثابت کنم، یک اکانت بعنوان نویسنده در وبلاگ "سربازان گمنام امام زمان(عج)" برای صاحب وبلاگ ساختم و به ادرس ایمیل ایشون ارسال کردم!! بشرطها و شروطها!! تا چند ماه ایشون بطور آزمایشی می توانند مطالب خود را روی وبلاگ با در نظر گرفتن تمام قوانین اخلاقی حوزه وبلاگ نویسی فارسی بگذارند!! در صورت عدم تخطی، کل مدیریت وبلاگ به ایشون بازگردانده خواهد شد!!! بدیهی است عدم نوشتن مطلب توسط ایشان در این وبلاگ، به منزله تایید حرفهای من در راستای خودخواهی، دروغ پراکنی و اشاعه شایعه و عدم بینش و اگاهی شخصی ایشان است!!!!
باید خدمت عزیز گمنام هم عرض کنم که ایمیل defa313@yahoo.comنیز همان شب توسط بنده هک گردید! نشان به آن نشانی که پسورد ایمیل ایشان نیز همان پسورد سابق وبلاگشان بود!!!! حلالم کن!
راستی!!! همه دوستان می دانند که من پرسپولیسی دوآتیشه هستم!!! حتما خبر دارید که از شب قهرمانی استقلال در جام حذفی، وب سایت رسمی باشگاه استقلال، به مدت 72 ساعت هک کردیده بود و سرانجام، با همکاری سرور کانادایی وب سایت باشگاه استقلال، این وب سایت از هک خارج شد!!! استقلالی های پررو هم رفته اند و تکذیبیه "عدم هک شدن" داده اند روی صفحه اصلی شان!!! آخه کسی نیست بگه به اینها "چوبو که بر می داری، گربه دزده هوای کار خودشو می کنه……"
به نظر شما، هک شدن این وب سایت، کار چه کسی بود؟؟!!!