سه غصه آمد سراغ من هر سه یک بار اسیری و غریبی و غم یار اسیری و غریبی را غمی نیست چاره دارد اما آخر کشت مرا غم یار ... و بعد شنیدن این شعر بود که من جسدی خیس گشتم
هر چه مي خواهد بشود، بشود! هر كه مي مي خواهد گير بدهد، بدهد! هر بلايي مي خواهد سرم بيايد، بيايد! بي هيچ هراسي فاش مي گويم شايد خواب خفته پادشاهان شهر من، بتركد! بي هيچ هراسي فاش مي گويم، شايد غيرت نداشته بعضي ها به جوش آيد! شايد روي سنگ پاي بعضي ها كم شود!
بي هيچ هراسي، فاش مي گويم! مهرداد، امشب خودكشي كرد! فردا جنازه اش را پزشكي قانوني تحويل خانواده اش مي دهد!
بي هيچ هراسي مي گويمى لايه هاي خفته شهر، بيدار نخواهند شد! در اين ريز ريز باران، درشت درشت مي گويم كه بدانيد و بدانند كه شهر من، شهر سالم نيست! شهر اخلاق نيست! شهر پوچي هاي بي هيچ مدارانه بعضي هاست! جولانگاه پول است و پول جولانده اينها!
بي هيچ هراسي مي گويم! مهرداد كشته شد! تنها با اندكي سن! كمتر از بيست و اندي! مهردادهاي ديگر را دريابيد كه در لايهه اي زيرين لباس هاي مردانه، روح هاي خفته زناني، انگاره مي نماياند!
مهرداد مرد! خودم را نمي بخشم! مهرداد را اينها نكشتند! ما كشتيم!
به الهام زنگ زدم! گوشي اش خاموش بود! رفتم دم خانه شان، همسرش با احترام مرا به منزل دعوت كرد! الهام كه چاي آورد، بدون سلام و احوالپرسي، بدون تبريك عيد و تبريك ازدواجش، هر چي از دهنم بيرون آمد، نثارش كردم! شوهرش از همكارهاي قديمي خودمان است و مرا خوب مي شناسد! بنده خدا ساكت ساكت بود!
الهام را مقصر مرگ مهرداد مي دانم! بارها به او اصرار كردم كه از مهرداد در اين ماموريت استفاده نكند!!به خرجش نرفت كه نرفت! مهرداد را براي اين كار نساخته اند! الهام او را قرباني كرد! او را مقصر مرگ مهرداد مي دانم! از خانه شان كه بيرون آمدم، چند بار به گوشي ام زنگ زد! جوابش را ندادم كه هيچ! چند فحش هم همانجا نثارش كردم!
چند دقيقه پيش زنگ خانه خودمان به صدا در آمد! الهام بود و همسرش! به احترام همسرش، كه تازه داماد هم هست، راهشان دادم به منزل! الهام برايم همان حرف هاي قبلي را تكرار كرد! الان كه آرام تر شده ام، به الهام حق مي دهم! او نيز وظيفه اي بر دوش داشت! او نيز مامور به انجام وظيفه است نه مامور حصول نتيجه! دقيقا مثل من!
در هر صورت مهرداد خودكشي كرد! مراقب باشيم، شيما، سوگل، آيدين، و هزاران نفر ديگر نميرند!
راستي؛ فردا صبح، استعفانامه ام را تقديم شخص وزير خواهم كرد!
ماجراهاي يك روز كاري از زندگي يك جسد خيس - قسمت اول
والله اين چند روزه و اين چند وقته خيلي ازد وستان وبلاگي و غير وبلاگي ما اعتراض و فشار رواني و بيانيه و مراسم ترحيم و تحريم هاي آنچناني بر عليه بنده به راه انداخته اند كه اي بابا! چرا تو جسد خيس سري به ما نمي زني؟! چرا سراغي از ما مي گيري؟! چرا اينقدر سرگرم كار دنيا شدي و در آوردن پول و اقتصاد و اين حرفها و كمي وقت براي خودت و اطرافيانت نمي گذاري؟! راستش سر وصداي فرشته خاتون هم در آمده ديگه حسابي! خيلي از دوستان هم زنگ مي زنند و كلي فحش و ناسزا نثار بنده مي كنند كه چرا در مراسم افطاري هاي ماه رمضان كه دعوتت كرديم نيامدي! تازه آن موقع بود كه يادم مي آمد اي بابا، امشب افطاري فلان جا دعوت داريم!!!!!!!!!
خلاصه از اين رو تصميم گرفتم امشب كه فرشته خاتون با مادر محترمه به مسافرت شهرستان رفته و تازه ما به وجود ذي نعمت ايشان پي برده ايم و حالا صد افسوس كه چرا در بودنشان، فرصتي بيشتر برايش نگذاشته ام، ماجراهاي يك روز كاري از زندگي يك جسد خيس را برايتان شرح و بسط دهم تا خودتان قضاوت كنيد! ببينيد حق به من مي دهيد يا نه! از اين رو ماجراهاي امروز 7 مهرماه 1388 را برايتان مي نويسم! روزي كه در يكي دو هفته اخير شايد از كم كارترين و راحت ترين روزهاي زندگي يك جسد خيس بود!
سه شنبه، 7 مهرماه 1388،
با صداي زنگ موبايل از خواب پريدم! بدبختي موبايل را هم مثل اين ساعت هاي زنگدار قديمي نساخته اند كه اگه بزني توي سرش، صداش قطع شه! هرچي ور رفتم كه موبايل را خاموش كنم كه كمي بيشتر بخوابم، نشد كه نشد! خلاصه بلند شدم. رفتم سمت دستشويي و دست و رويي شستم و برگشتم سمت آشپزخانه! مي خواستم تا فرصتي هست يه چيزي بخورم كه يهو نگاهم افتاد به ساعت روميزي داخل آشپزخانه!!!!!!!! ساعت 4 صبح بود!اي بابا يعني چه؟؟! مونده بودم موبايل اشتباه بود يا من؟!! زنگ زدم به 119!! آري ساعت 4 صبح بود و من……… چرا الان زنگ زدي؟!!؟!؟تازه يادم افتاد كه ديشب حواسم نبوده و ساعت را اشتباهي كوك كرده ام!!!!! يه چند باري به خودم فحش دادم البته غيرناموسي!!! ديگه حال نداشتم دوباره برگردم به رختخواب! همانجا كف آشپزخانه دراز كشيدم روي سراميك!!!! خوابم برد!!!!!! راستش من در مقابل خواب خيلي مقاومم! تا ساعتها مي تونم بيدار بمونم ولي اگر بخوابم ديگه بيدار كردنم با خداست!!!! توپ در كنن، چيزي از چيزي تكون نمي خوره برام!قشنگ مي تونم تا 72 ساعت بدون خستگي بخوابم!!!!!
تا اينكه با صداي زنگ دوباره از خواب بيدار شدم!!!!! اما اين دفعه صداي زنگ درب منزل!!!!! بنده خدا كيه اين وقت صبح؟!!! اينقدر زنگ زده بود كه فكرك نم كل همسايه ها بيدار شده بودند و من هنوز كف آشپزخونه، دراز به دراز، خواب هفت پادشاه شهر اوز مي ديدم!
ساعت را نگاه كردم! اين دفعه ساعت 6 و پنج دقيقه بود!اوه اوه! حاج رحيمه! بايد ساعت يك ربع به6 سركوچه مي بودم كه بياد دنبالم و با هم بريم شركت! خواب مونده بودم!!! دوباره كلي فحش دادم به مديران شركت نوكيا كه چرا اين ساعت هاي موبايل را هوشمند نمي كنند!!!!!
آيفون را برداشتم و بكمي قربان صدقه حاج رحيم رفتم كه كمي صبر كن تا لباس بپوشم! خلاصه هول هولكي يكي در ميان دكمه را بستم و كمربندم را توي راه پله ها بستم و كفشم را داخل حياط منزل و با موهاي شانه نكرده(البته مثل هميشه!!) درب را باز كردم!! كارد مي زدي به حاج رحيم، آب هويج ازش در مي اومد! عصباني! گفت:"مهندس اگه حالا من دير مي آمدم كلي غر مي زدي كه نيم ساعته اينجا الاف هستم! حالا خودت نيم ساعته كه ما را يانجا الاف كردي!!!"
اصولا من كه زير تريلي 18 چرخ مي رم و اما زير بار حرف كسي نخواهم رفت، گفتم حاج رحيم! اتفاقا اينجوري خوب شد! توي اين فاصله بنزين و آب ماشينت را چك مي كردي كه مثل هفته پيش نريم وسط اتوبان ما را لنگ بذاري وبنزين تمام كني و موتور جوش بياري!!!!!! بنده خدا حاج رحيم ديگه چيزي نگفت!! راستش حاج رحيم را مدتهاست ه مي شناسم! راننده است! با ما خيلي همكاري مي كنه! چند وقتيه كه حوصله رانندگي اون هم صبح ها ندارم! جاج رحيم مي اد دنبالم و تا شركت مي ريم! راستش شركت ما چند مدتيه كه به لويزان منتقل شده! اونجا پروژه اي گرفتيم كه براي نزديكي به محل پروژه مجبور شده ايم دفتري آنجا اجاره كنيم تا با نزديكي به پروژه، كنترل بهتري داشته باشيم! راستش ما سه شنبه ها، از ساعت 7:30 تا 8:15 در شركت جلسه قرآن مي گيريم! مسئوليت جلسه را هم دوست قديمي مان، جناب عابدي بر عهده دارند!البته ايشون از همكاران ما در شركت نيستن! آقاي عابدي دانش آموخته علوم سياسي ار دانشگاه اصفهانه! چند سالي است كه به واسطه امري با هم آشناييم! لطف مي كنن و سه شنبه ها به شركت مي مي آن و به بچه ها آموزش قرآن مي دهند! اين دفعه سوره نور بود! نمي دانم شما دوستان عزيز، سوره نور را خوانده ايد يا نه! راستش يه كمي موضوع اين سوره با موضوعات مطرح شده در سر كلاس تنظيم خانواده دانشگاه ها مطابقت داره!!!! بچه ها كه سوره را مي خواندند، از اين ور و آن ور، كاظم و محمود، تيكه پراني مي كردند! بنده خدا جناب عابدي، سعي مي كرد با لطايف الحيلي ما را آرام كند! البته خب من هم خودم دست كمي از محمود و كاظم نداشتم! بچه ها هم اين وسط هر كدامشان سوالات عجيب و غريبي از جناب عابدي مي پرسيدند!!! بنده خدا آقاي عابدي مي گفت اگه حرمت قرآن را نگه نيم داريد حداقل بخاطر حضور خانم هاي محترم در سر جلسه، كمي مراعات كنيد! ما هم استدلال مي كرديم كه بنابدستور شرع، در مسائل ديني حيا جايز نيست!!!!! ما هم مي پرسيديم! فكر كنيم بچه هاي مجرد از ما متاهل جماعت بيشتر به موضوع واقف بودند!! توصيه مي كنم سوره نور را بخوانيد!!! بنده خدا آقاي عابدي با سعه صدر جواب سوالات چرت و پرت ما ر امي داد!! اما آخرش ما احكام ازدواج موقت را خوب ياد نگرفتيم! اگه شما مي دانيد طي كامنت هايي به ما آموزش دهيد! استقبال مي كنيم (آخ! منظورم كه خودم نبود فرشته خاتون! منظورم همين كاظم مرده شوره كه توانايي ازدواج دائم نداره گفتم بذار به گناه نيفته! نزن! نزن!)
بعد جلسه قرآن، هركسي رفت سر كارش! البته كار مشترك همه بچه ها، خوردن صبحانه بود! راستش من هم بي نصيب از جمع نشدم! بنده خدا خانم ميرزماني، زحمت كشيد و براي همه صبحانه آورد! خيلي در شركت ما زحمت مي كشه و من هميشه مي خواستم كه جوري زحماتش را جبران كنم! جايتان خالي با نان بربري هايي كه خانم ميرزماني خريده بود، بچه ها خودشان را خفه كردند! محمود و كاظم كه هيچ! سير كه نمي شدند، خسته هم نمي شدند! مهدي لبافي هم يك طرف سفره را كرده بود داخل دهنش، زحمت خورد نبه خود نيم داد، همه چي را هول مي داد طرف شكمش!!! بنده خدا خانم گره اي كه تازه پنج شش روزيه به جمع ما در شركت پيوسته، حسابي حا خورده بود! فكر كنم ته دلش مي گفت اين قوم تاتار ديگه از كجا…………… به قول محمود، ما موقع خوردن كه ميشه، مدرك تحصيلي يادمون مي ره! فايمل هم نمي شناسيم! كلاس بازي هم كشك!
خلاصه بعد صبحانه ديگه واقعا كار شروع شد! بچه ها مي دانند كه اگه ديگه بيشتر زا ساعت 8:30 اين چيزها طول بكشه، ديگه صداي من در مياد!!! خودم هم كمي به كارهاي شركت سروساماني دادم! نقشه ها را دادم به خانم الهي و گفتم كه فيبر مدار همه اينها را سريعا براي امروز تهيه كند! كاظم را به همراه محمود و خانم همتي فرستادم به محل پروژه تا تست خط بگيرند! قرا شد كه نتيجه تست خط را تا قبل ساعت 12 بهم خبر بدن! توي اين فاصله مهندس شراهي هم آمد به شركت! با هم قرار داشتيم! يه نيم ساعتي در مورد مسائل مربوط به شركت تازه تاسيسي كه به اتفاق هم در خيابان ايرانشهر براه انداخته ايم، صحبت نموديم! مسائل كلي را مطرح كردم! راستش من زياد به دنبال راه اندزاي اين شركت نبودم! چون به اندازه كافي چه در شركت متعلق به خودم و چه در سازمان هاي دولتي كه مشغول به كار هستم، گرفتاري دارم! منتها اصرارهاي مهندس شراهي و البته احساس علاقه اي كه به اشان دارم، باعث شد كه بالاخره قبول كنم كه رياست هيئت مديره شركت "تكنو پرشين" را قبول كنم! بعد صحبت هايم با مهندس شراهي، به اتفاق حاج رحيم، راه افتادم سمت شركت ترازپي ريز در يوسف آباد! در مدخل ورودي يوسف آباد از سمت كردستان دو تا سرباز شهرستاني استاده بودند و به اصطلاح خوردهاي زوج و فرد را چك مي كردند! خدا را شكر براي ورود مشكل نداشتيم!! هر چند اگر هم مشكلي بود ما پر رو تر از آنيم كه به حرف دو تا سرباز گوش بدهيم!!!!! اصولا قانون كريزي در خون من وجود دارد! از همان روز اولي كه در كلاس اول ابتدايي، با موهاي بلند به مدرسه رفتم، اين حس قانون گريزي من، به همگان اثبات شد! وقتي معلم كلاس اول ابتدايي ام خانم روشن كه انشالله هر جا هستن، خدا حفظشان كند، با اسم كوچك صدا مي كردم و كاري به احرتامات خاص معلم و شاگردي نداشتم، بر همگان و البته خودم ثابت شد كه بابا! من خيلي پرروتر از اين حرفهام!!!
خلاصه جلسه مان در شركت ترازپي ريز شروع شد! من بودم و جناب مهندس افشار و مهندس اجلالي و مهندس يگانه و البته مهندس ضيايي! مدتها بود كه مهندس افشار را نديده بودم! واقعا از مديران خوب و برجسته اين كشور هستن كه با 28 سال سابقه كار، هنوز همچون يك جوان پرشور، كار مي كنند! موضوع جلسه در مورد راه اندازي خط توليد بلوك هاي اسفنجي AAC در ايران بود كه براي اولين بار به همت شركت ترازپي ريز و سرمايه گذاري سازمان بازنشستگي انشالله قرار است وارد كشور شود!!!مهندس يگانه با تحصيلات عالي در زمينه شيمي به عنوان معاون فني طرح صحبت كرد! صحبت هاي جالبي بود كه من هم نشنيده بودم! در ميان جلسه جناب ياري، مديرعامل ترازپي ريز هم وارد شد! بنده خدا آقاي ياري تا مرا ديد، به قول خودش ياد تمام غم و غصه هايش افتاد! شروع كرد حملات ساير و يمين را به سوي من!! بنده خدا آقاي ياري مي گه هر وقت تو را مي بينم، ياد كار مي افتم! جناب ياري يك ربعي خطاب به من صحبت كرد و خلاصه بدون اينكه از من نظر مثبت يا منفي بخواد، مرا به عنوان معاون اجرايي پروژه AAC منصوب كرد! يهو ديدك از كيفش يه تكه كاغذ در آورد و از طريق آقاي اجلالي به دستم داد! خواندمش! حكم انتصاب هم از قبل تايپ شده بود و امضا و مهر و شماره دبيرخانه سازمان بازنشستگي!!!! اي بابا! اگه از خودم هم نظر مي گرفتيد كه اصلا وقت دارم يا نه! دوست دارم يا نه!اصلا اينكاره هستم يا نه! بلد هستم و تخصص دارم يا نه! اما كار از كار گذشته بود! جناب ياري و جناب افشار كار خودشان را كرده بودند! اهل اين حرفها نيستند! جناب افشار معاون حقوقي طرح هم سريع از كيفش قرارداد را در اورد و گذاشت جلوم كه امضا كن! گفتم يه روز فرصت بدهيد كه قرارداد را بخوانم!گفتند نه! وقت نيست امضا كن! ما هم نخوانده امضا كرديم! اما نكته جالب تر اين جلسه آشنايي و ديدار من براي اولين بار با مهندس ضيايي بود!! جواني بود تقريبا سه چهار سال از من بزرگتر! از مديران سابق پروژه آزادراه تهران شمال!!الحق به كار خودشان اشراف داشتند! نوعي تكبر خوب در اخلاقشان بود! از ان نوع خودخواهي ها و تكبراتي كه بنظرم به رشد و تعالي انسان نه تنها ضربه نمي زند بلكه باعث پيشرفت روزافزون هم خواهد شد! با مهندس ضيايي بعد پايان جلسه و بهنگام صرف چاي كمي گپ زدم! از اياشن دليل جدايي از شركت آزادراه پرسيدم! دلايل متعددي را ذكر كردند! اما نكته جالب حرفاشن به من اين بود! ايشان به من گفتند:"مهندس! همين قدر بهتون بگم كه اگه خدا با اين آقايان يار باشد و به كمك حق، فرجي در مشكلات اينها بشود، با اين مديران فعلي آزادراه تهران شمال، احتمالا نوه شما با خودروي خود بتواند مسير تهران – شمال را در اين بزرگراه رانندگي كند!"
فكر كردم!!!! من كه تازه يك ساله ازدواج كردم! حالا حالا ها هم كه قصد انشالله بچه دار شدن ندارم! حالا ببين من بچه دار شم! بچه ام بزرگ شه! درس بخونه! اگر پسر بود بره سربازي! شايد هم البته معاف شه! براش زن بگيرم! اگر هم دختر بود شوهرش بدم! تازه بايد ببينم با اين خرج و مخارچ، قدرت ازدواج براي بچه ام هست يا نه! بعد بچه ام با همسرش به تفاهم برسه سر زمان بچه دار شدن! بچه ام صاحب نوه بشه! بره براش كوپن بگيره! بچه اون، يعني نوه من و فرشته خاتون درس بخونه! بزرگ شه! بعد باباش، شايد هم مامانش، يعني بچه من، بهش اجازه بده كه بره كلاس راهنمايي رانندگي كه گواهينامه بگيره! بعد بره امتحان بده! شايد قبول شه شايد قبول نشه! بنابه فرض كه قبول هم شد! باباش شايد هم مامانش يعني بچه من، به بچه شان، يعني نوه من اجازه بدن كه بره شمال! حالا شايد توي اين شمال رفتن بتونه در آزادراه تهران – شمال رانندگي كنه!!!!!!! اصلا نخواستيم! همان بهتر كه نسازيد!!!
بالاخره حرف هاي من در جلسه با مديران شركت تراز پي ريز تمام شد!!! ساعتو نگاه كردم! اي بابا كلي از روز باقيمانده! تازه ساعت يك ربع به يازده صبحه!!! ساعت يازده و ربع، يعني نيم ساعت ديگه در خيابان وزرا، جلسه دارم! از شركت ترازپي ريز آمدم بيرون و سوار ماشين حاج رحيم شدم!!!
حالا تا اينجاي ماجرا را خوانديد! بقيه اش بماند براي بعدا.…………
يا علي؛ در حكومت عدل علوي، ما همه دنبال قرتي بازي هستيم!
نامه اي از جسد خيس به مولي الموحدين، اميرالمومنين علي عليه السلام
خدمت مولا و سرور كائنات سلامي از روي اخلاص و ادب و توبه عرض مي كنم. مولا جان امشب كه دوباره تصميم گرفته ام نامه اي برايتان بنويسم و درد دلي كنم و باز از روي درب توبه به زيارت شما نائل گردم، درد پر تألم روزگار وانفساي امروز است كه كم از روزگار بوسفيان و يزيد ندارد!
مولاي ما؛ سالها نگاه به دست الهي تو داشتيم كه بيايي و دستي از روي نوازش، بر سر ما بكشي و امروز خواهان آنيم كه بيايي و با شمشير يداللهي ات، چنان سر از تن ما جدا كني كه كم از اصل و فرع دين تو، به خطا نرفتيم!
اي كوچه گرد عاشق؛ باز دوباره زبان به گلايه گشاده ام و دست به نوشتن تألمات روحي و جسمي خود و دوستان! مولاي ما؛ درد امروز ما ديگر نه درد گرسنگي است و نه درد شيطان پرستي! چون گرسنگي ديگر درد امروز نيست! گرسنگي، غذاي امروز خيلي از بچه هاي شهر ماست! مولا جان تو خود شاهدي اما نمي دانم چرا اين دولتمردان ما بسان كبك، ر خود به زير برف فرو كرده اند و مدام توي سر هم مي زنند و چشم به روي آن كودك مي بندند! كدام كودك؟! همانيك ه من و تو به خوبي مي شناسيمش! هماني كه در آمال آرزوهاي خود، خوردن تنها تكه اي مرغ را آرزو مي كند! آري مولا جان؛ تو خوب ما را مي شناسي! تو خوب به احوال مردم شهر من آگاهي! امام حيف! حيف كه دولتمردان دولتي كه خود را به نام دولت تو مزين كرده و متاسفانه بويي از علويت تو نبوده و عدل تو را به سخره بازي هاي سياسي خود گرفته، نه اين كودك و نه هزاران كودك ديگر را نمي شناسند! اصلا نمي خواهد ببيند! دم از عدالت مي زند و شمشير عدالت را نه از كاخ نيان خود، بلكه شمشير به روي مخالف مي كشد!
مولا علي! واي از عدالت تو! وقتي كه خلخال از پاي زن كشيدند و تو مردن از شنيدن اين خبر را تعجب آور نداستي! آن گاه امروزه روز، در دولتي كه خود را به تو وصل مي كند، جوانانش كف خيابان با تير غيب از پاي در مي آيند و آن وقت چهار تا شيخ و آخوند و كت شلواري به جان هم مي افتند كه اينها را تو كشتي يا من؟!
مولا جان! امروزه هتك حرمت، افتخار شده! امروزه روز اگر مدعي شوي كه كسي بهت تجاوز جنسي كرده، بزرگ مي شوي! عزيز مي شوي! امروز روز، علي جان! اگر عمامه ات را بزنن بندازن زير پايت، گنده مي شوي! بهشتي مي شوي!
اي درد دل كننده با چاه! امروز به نام تو، دولت اسلامي ما، كه به نظر من تنها مدعي اسلامي بودن است، مردم را خس و خاشاك مي داند! همان مردمي كه تو آنها را ولي نعمت حكومت عدل الهي مي داني! اي علي جان! من نمي خواهم سياه نمايي كنم! اما مولا جان! بي رو دربايستي بگوبم! در حكومتي كه نام خود را به نام تو وصل كرده، همه ما دنبال قرتي بازي هستيم!
موقع انتخابات، عكس با زيرشلواري مي اندازيم و باغچه بيل مي زنيم، مثلا به ياد نخلستان هاي تو! مردم را مي فرستيم جلوي گلوله، مثلا با ظلم و ستم مبارزه كرده باشيم! يا علي جان، حتي امروزه دوباره قرآن ها را روي نيزه كرده اند و "لا حكم الا لله" سر ميدهند مبادا پايه هاي لرزان حكومت خودشان سست شود! يا علي جان امروزه اينها حتي ولايت فقيه را نقد به تفسير خويش مي كنند تا شايد تفكرات حجتيه اي خويش را به نام اسلام، به نام تو يا علي، به نام حكومت عدل علوي، به خورد جاهلين مقدس مآب دهند! يا علي! در زمان تو كه چپ و راست نبود! خط كفر و شرك و خدا جدا بود تقريبا! يا علي اينها امروز شال سبز فرزندان تو را نيز به سخره گرفته اند! نمي دانم مولا جان نمي دانم!
اينها دنباله روي تو نيستند يا علي! اينها دنيال قرتي بازي هستند! اينها از عدل تو چه مي دانند!؟ فكر كرده اند سهام عدالت بفروشند، دو دستي پريده اند بغل تو! بندگان خدا، گول خناس را خورده اند! به دل نگير مولا جان! اينجا عدالت را سهامي كرده اند! عدالت را كابينه اي كرده اند! عدل تو را به رنگ سبز و قرمز مي شناسند! جكومت الهي تو را به با 25 و 11 و ساير اين ارقام مي شناسند! اينها فكر كرده اند كه تو نيز به مثابه اينها، با راي گيري تقلبي و با تبليغات آنچاني و ستادهاي مردمي و موجي و جوانان پرشور و عكس هاي سوپراستاري آمدي سر كار! بندگان خدا نمي فهمند! به دل نگير مولا جان! اتفاقا اينها بر عكس تو كه حكومت را از آب بيني بز بي ارزش تر مي دانستي، خيلي هم با ارزش مي دانند!!! شرافت و انسانيت و آبروي خودشان را مي دهند، چهار سال، فقط چهار سال بيايند سر كار! بندگان خدا نمي دانند كه خودشان را سركار گذاشته اند!
مولا جان؛ به جان همسرت زهراي مرضيه قسم كه نمي دانم! من كه گنهكارترم از همه اينها! اما مولا جان نان و خرماي سفره تو، صدالبته ارزشش بيشتر از پيتزا و مرغ سوخاري سفره هاي اينها كه هم خودشان را هم ما را سركار گذاشته اند اين همه سال!
يا علي جان؛ دلمان به سيد تو خوش است و بس! سايه اش مستدام باد!
راستي؛ شايد امشب زمان دقيق مرگ من مشخص شود!
+
پرواز در پنجشنبه 19 شهریور1388 همراه با جسد خیس
|
شما چه كاره دنيا هستيد كه مي خواهيد كره زمين را جابجا كنيد؟!؟؟
نامه اي از جسد خيس به رييس ناسا
خدمت ژنرال عزيز و دوست داشتني جناب چارلز بولدون
سلام عليكم
با آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در اين ماه پر بركت، اين بار تصميم گرفتم كه خدمت شما دانشمند محترم، نامه اي از سر درد و تالم بنويسم! نامه اي كه اين بار ديگر سعي مي كنم رنگ و بوي سياسي به خود نگيرد! هر چند كه هر چه سعي مي كنم از سياست و عالم سياست زده اوبامايي و احمدي نژادي حرف نزنم، نمي شود كه نميشود!
امروز كه كي برد به دست گرفته ام و شروع به نوشتن اين نامه ام كرده ام، قصه پر ادعاي دوستان و همكاران شما در سازمان عريض و طويل ناساست! ادعايي كه هر چند من مهندس و كمي درس خوانده كه حتي تمام نمره هايم را با 10 پاس كرده بودم در زمان دانشجويي، مي توانم درك كنم كه امروز روز، ديگر هيچ چيز از علم و تكنولوژي و آن هم از نوع نگرش غربي اش، بعيد نيست!
چارلز عزيز؛ شنيده ام كه شما و همكارانتان در سازمان ناسا، مدعي شده ايد كه بزودي دست به سلسله اقداماتي خواهيد زد مبني بر جابجايي كره زمين از مدار خود، تا اين بار زمين وانفسا را از جاي كنوني به جايي دورتر از خورشيد عزيز و ماه زيبا ببريد! هر چند كه من شما را خيلي بهتر و مطمئن تر از اين دوستان دولتي خودمان مي دانم در زمينه ادعا! قضيه ادعاي شما مطمئنم كه قصه آفتابه لگن هفت دست نيست! قصه ادعا هوارتاي دوستان سياسي ما نيست! اينها ادعا مي كنند كه يك پل سه متري را يك ساله مي زنند، مي شود ده ساله! اما مي خواهم بدانم كه حالا شما پروژه اي به اين بزرگي در مجموعه تان تعريف كرده ايد، قرار است چند ساله و چند وقته به پايانش ببريد!!؟؟؟!
جناب بولدون دوست داشتني! قربان آن روي سياهت بشوم! بگو ببينم ما كه مي خواهيم تونلي 2000 متري از توحيد به نواب بزينم، كلي آوار بر مي داريم و قنات فرو مي ريزد و جنگ شهرداري و دولت به راه مي اندازد، حالا شما چطوري مي خواهيد كره زمين را جابجا كنيد و آب در دل ما تكان نخورد؟؟؟! لطفا كمي شفاف سازي كن شايد غيرت نداشته مسئولين ما بجوش آيد و كمي كمر همت به روي شما اجنبي ها ببندند!
چارلز عزيز؛ همين علي آبادي خودمان كه اين چند روزه از سر راي نياوردن در مجلس خودمان دارد دق مي كند و دست وپا زنان رفته روي مخ احمدي كه دوباره به سازمان ورزش برگردد، 24 مهرماه 86 مدعي شد كه دو ساله ورزشگاه 40 هزار نفري بانوان آزادي را با سقف متحرك مي سازد، حالا يك ماه مانده به آن دو سال، فقط 10 درصد پروژه پيشرفت كرده! حالا تو چه جوري مي خواهي زمين اين همه متري كه نمي دانم چند متر و چند هكتار و چند تا سند مالكيت دارد، اين ور منظومه ببري اونور!؟؟؟؟
چارلز؛ اصلا تو و هم پياله هايت در سازمان ناسا و آن ينگه دنيايتان چه كاره ما هستيد كه مي خواهيد ما را به جاي ديگر ببريد؟! اصلا من نمي خواهم از اينجا تكان بخورم!! تو چه كاره اي؟ اصلا امريكا غلط كرده خود را ارباب عالم مي داند! از اين احمدي ياد بگيريد، مي خواهد مملكت را آباد كند! همين جوري! اونوقت شما صورت مسئله پاك مي كنيد!؟؟؟
راستي چارلز عزيز! تو با احمدي هم شنيده ام سر و سري داري؟! نكنه موقع جابجايي كره زمين مي خواهي يهو اسراييل را يادت برود جابجا كني و اينگونه اسراييل از نقشه روزگار محو شود!! دمت گرم! باز هم خوشا به غيرت تو! اين مسئولين ما كه امرزو به اسراييل فحس مس دهند، شب نامه "غلط كردم" براي آقايان مي فرستند!
خلاصه چارلز عزيز! مي دانم زياد كار داريو وقت خواندن خزعبلات مرا نداري! از اين رو با اظهار دوست داشتن بسيار، مي گويم دمت گرم!
راستي؛ من نفهميدم اين پارادوكس را!!!! اگر اين دنيا دو روز است و انسان در آن مسافري بيش نيست، پس چرا ما بايد روزه بگيريم!؟؟!؟ مگر روزه مسافر با قصد كمتر از ده روز، باطل نيست؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
+
پرواز در یکشنبه 15 شهریور1388 همراه با جسد خیس
|
كروبي شلاق نمي خورد! ميرحسين اعدام نمي شود!
نامه اي از جسد خيس به احمد آقاي درفشي
چند وقتي است كه به بهانه جسد خيس بودنم با دوستان و عزيزان و فرهيختگان بسياري آشنا شده ام! دوستاني كه با دلسوزي خود هر كدام به نحوي از انحا مسائل و مشكلات روز جامعه را بيان كرده وبا دانش خود، نكاتي نيز به حقير خيس خورده ياد مي دهند! تصميم گرفته ام به تفصيل هر از گاهي به دوستان عزيز و گاهي ناديده خود، نامه اي بنويسم كه ارتباطمان نه فقط از طريق كامنت بلكه نامه نگاري هم باشد به اميد روزي كه همديگر را همه با هم از نزديك در ضيافتي ببينيم!
اين بار كه كي بورد به دست گرفته و شروع به نوشتن نامه كرده ام، اولين نامه را خطاب به آقاي درفشي عزيز با وبلاگ "ای آزادی! تو چقدر خوبی" مي نويسم! دوستي كه هنوز ايشان را نديده ام و هر چند تا حدي خط فكري هاي ما از هم فاصله دارد، اما اين فاصله آنقدر نيست كه سلام عليكي به هم نكنيم و حال و احوال هم جويا نشويم! هر دو عدالتخواهيم و اما هر كدام به گونه اي!
احمدآقاي عزيز؛ سلام
اين روزها كه وبلاگت را مي خوانم احساس مي كنم موجي از نگراني در وبلاگت وجود دارد! موجي از روي بي انصافي حاكمان كشور كه باعث شده دل هر دلسوزي ا به سوزش آورد! قبول دارم! اين روزها فضاي انصاف و مروت در بين سياسيون موج نمي زند! اين روزها، بُكُش بُكُش نفس آدمي شده سكه رايج بازار سياست زدگان سياسي شده پشت كوه آمده!
احمدآقا؛ ديده ام و خوانده ام كه اين روزها عجيب نگراني! اين روزها كروبي را در بد مخمصه اي مي بيني و در نوشته هايت، نگران اعترافات متهمين حوادث در دادگاه! نگران نباش دوست عزيز! اين داد و قال هاي مطبوعاتي و خزعبلات دادگاه، هيچي نيست جز همان ادامه بازي قدرت چپ و راست! همان كه من و تو را الف خود كرده كه به جاي عشق و مثنوي و قصيده، در وبلاگمان حرف پرطمطراق سياسي بزنيم و آقايان از اينكه من و تو و ما مردم به جان هم افتاده ايم و عده اي شده ايم چماق بدست و عده اي كتك خور ملس ماجرا، حظ سياسي برند!
احمد آقا؛ نه كروبي شلاق مي خورد و نه ميرحسين اعدام! اينها همه بازي سياسي و وراجي هاي مطبوعاتي واسه گول مالي من و شمايند! احمداقا دليل دارم واسه حرفهايم!
ببين احمدآقاي آقا معلم؛ كروبي نمي تواند براي ادعاي خود شاهد جور كند! اصلا راستش پيش خودمان بماند تمام اين حرفهاي كروبي و نامه اش به هاشمي و امثالهم بر مبناي شنيده هاي كروبي از دور و بري هايش بود! خداييش خودش هم اذعان كرده كه اين ادعاها را هيچ كدام از زبان شاهدان عيني نديده! كروبي نمي تواند براي اداعايش شاهد جور كند! اصلا بنابر فرض تمام اين ادعا ها هم راست باشد و مدعيانش هم موجود! كسي به خاطر ترس از جانش حاضر نيست بيايد در دادگاه شهادت دهد كه من با چشمان خودم ديده ام! بابا مگر نبود اين همه شاهد كه قبل دادگاه سرشان رفت زير آب! مگر خود سعيد امامي نرفت سرش زير آب! مگر اين چند تا نويسنده سرشان نرفت زير آب! بابا كدام شاهدي؟! كدام دادگاهي؟ دلمان به چه خوش است!؟مگر حاضر هتسيم برويم شهادت دهيم! بابا مي گذارندمان زير اخيه، دادمان به هيچ جا هم نمي رسد! اصلا بابا از اول اين ادعا ها توسط كروبي اشتباه بود! بنده خدا كروبي آدم ساده اي است! ساده دل است! اينجا را بهش ديكته نكرده بودند كه اگر كسي از تو شاهد خواست، آن وقت چه؟! كسي حاضر نيست شهادت دهد!!!!!
احمدآقا ؛ قربان آن درفش عدالتخواهي ات بروم؛ در نوشته هايت، مجلس بهارستان را مجلس غير ملي خواندي! بماند كه با عرض معدرت بر اين گفته ات نقد دارم! اين مجلس را غير ملي نمي دانم! چون همين يك دوسال پيش كه رفته بوديم با هم سر صندوق هاي راي، مگر راي نداديم! تقلب شد؟!؟؟؟ چرا همانجا صدايمان در نيامد؟! چرا از همانجا جلوي تقلب بزرگتر در انتخابات رياست جمهوري را جلودار نشديم؟! پس همين مجلس را من و تو سركار آورديم! اما من اين مجلس را غير اسلامي بسي بسيار مي دانم! اين مجلس اگر اسلامي بود كه در مقابل اين همه فغان عدالتخواهي ساكت نمي ماند! اين مجلس اگر اسلامي بود كه نمايندگانش كه شايد، كه اصرار دارم فقط شايد منتخب ملت باشند، در مقابل كشته شدن و كشته شدگان اين ملت، صداي سكوت از گلويشان خارج نمي شد!
بماندحرف ها احمد آقا! برگرديم به حرف خودمان! شايد اين نمايندگان مجلس غير اسلامي ما غيرت نداشته شان بخ جوش آمد و طبق شنيده ها، امان نامه براي شاهدان صادر كردند! شايد شاهدي امد و شهادتي داد! اصلا از جان گذشته اي پيدا شد و آمد شهادت داد كه آري!من صدق ادعاي كروبي را تاييد مي كنم! مگر نظام مي گذارد؟! مگر اصلا نظام زير بار اين حرفها مي رود!؟؟؟ مگر نظام اجازه مي دهد درون خودش اينگونه آنارشيست بازي شود؟!؟؟!؟ بابا احمدآقا عوام نمي دانند! خواص كه خوب خبر دارند! همين ماجراي بازداشتگاه كهريزك از كجا درز كرد به بيت رهبري؟! راپورتچي اش را من خوب مي شناسم! مدتها با هم كار كرده ايم! الان كجاست؟!چنان زير آب نداشته اش را زدند كه بنده خدا كه رفت از سر خيرخواهي به مديريت بازرسي دفتر مقام رهبري ماجراي كهريزك را عيان كرد، الان خودش به جرم اهمال در وظيفه يك لنگش به پنكه سقفي حشمتيه آويزان شده!
حالا كروبي فكر كرده كه مي تواند ادعا كند! نه بخدا! همه اينها به كنار!
كروبي نتواند ثابت كند! بنا به فرض به حكم سوره مباركه نور، چهار پنجم حد زنا بر تهمتزن زنا جاري است! هشتاد ضربه شلاق در ملا عام! اصلا ميرحسين هم بنا بر اعتراف متهمين در دادگاه انقلاب رنگي، محارب و مفسد في الارض شناخته شود! بنا بر فرض محال كه محال نيست، همه اين اتفاقات بيفتد و آقايان كروبي و ميرحسين بشوند اسفل السافلين! خب چه مي شود!؟؟ كروبي شلاق مي خورد؟؟؟!ميرحسين اعدام مي شود؟!!؟!؟!؟!
نه بابا! احمد آقا دلمان خوش است ها؟! مگر نظام مي تواند هزينه اين چنين مجازاتي را بپردازد؟! مگر مي تواند كروبي با اين همه عرض و طول را در ملا عام شلاق بزند! دهان نظام را گل مالي مي كنند مردم! مگر نظام مي تواند حكم به اعدام و حتي زندان و مجازت ميرحسين بدهد! پايه نظام را از جا مي كنند!!!!!!!!
نه احمدآقا! نگران نباش! همه اين ها لقزمه خواني هاي روزنامه اي است! من و تو را سر كار مي گذارند و خودشان پشت پرده سياست، دم افطار، براي هم نوشابه باز مي كنند! محسن هاشمي از احمدي شكايت مي كند! فردا احمدي دستور مي دهد بودجه مترو را افزايش دهند! محسن هاشمي از شكايتش منصرف مي شود! اكبر هاشمي در محمع تشخيص مصلحت،لايحه دولت را وتو مي كند! احمدي سرو صدا مي كند! مهدي هاشمي، آدم هايش را از تنبان دولت بيرون مي كشد! احمدي دستور مي دهد تمام معاونين وزارت اطلاعات كه حامي ميرحسين بودند از وزارتخانه اخراج شوند! شخص رهبر، اين اخراجيها را فرا مي خواندو تشري به احمدي مي زند و فردا آقايان به سركارشان برمي گردند! پس فردا، وزارت اطلاعات، آمار انجمن حجتيه ها را كيلو كيلو بدست سران نظام مي رساند! اسم مشايي صدر آنهاست! اعتراض مردمي و مجلسي و راستي و چپي را احمدي واسه مشايي! مشايي استعفا ميدهد! بركنار نمي شود و الخ…………حساب بي حساب!
احمدآقا بقيه حرفها بماند براي مجال ديگر! خودت سرزنده باشي! سلام گرم ما را به خانوده محترم برسان! دوستت داريم!
راستي؛ ما دربدر دنبال يك مدير فروش براي يك از محصولاتمان مي گرديم! كسي آقاي مدير فروش خوب و مسلط، ترجيحا داراي گواهينامه موتور سيكلت، سراغ ندارد؟!؟!